*به خبرگزاری حوزه خوش آمديد* اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
دوشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۷ \ ۱۲ رمضان ۱۴۳۹ \ Monday, May 28, 2018
خاطرات طلبگی (۲۸)
خاطرات و نکات همسر یک طلبه از سفر تبلیغی / یک جعبه سوهان و چند تکه نبات
حوزه / وقتی داشتم خوراکی هایی که با خودمان از قم آورده بودیم را توی آشپزخانه می گذاشتم؛ با دیدن در و دیوار آشپزخانه خشکم زد... یک لایه خاک چسبانک روی در کابینت های زهوار در رفته نشسته بود و از هر گوشه ای یک تار عنکبوت آویزان بود...
۱۳۹۷/۳/۶ - ۱۷:۱۴
خاطرات طلبگی (۲۷)؛
ماجرای ماریای مسیحی و مشاهده حضرت مسیح با سربند "یا حسین"
حوزه/ مسئول خوابگاه چند بار ماریا را پیج می کند، اما جوابی نمی آید. بیشتر نگران می شوم از مسئول خوابگاه می خواهم کسی رو بفرستد به اتاقش، می گویم مثلاً باهاش کار واجبی دارم، البته که ندارم، می خواهم حالش را بپرسم، شاید ...
۱۳۹۷/۲/۳۱ - ۱۰:۰۳
خاطرات طلبگی (۲۶)؛
از قم تا آب بیدِ گَتوند/ وقتی جوشش عشق به امام حسین علیه السلام ورق را برمی گرداند
حوزه/ شام را که خوردیم مشغول مطالعه شدم. دیدم یک صندلی لاکی؛ اما خاکی آوردند تو. حاج مرید فوتش کرد و آورد گذاشت نزدیک من و پتویی روی آن انداخت و گفت: شیخ! پاشو برو منبر، روضه بخوان! دهنم باز مانده بود که چه بگویم به این پیرمرد؟ ...
۱۳۹۷/۲/۲۲ - ۲۰:۵۵
خاطرات طلبگی (۲۴)؛
از حضور طلبه ایرانی در آزادسازی بیجی تا شهادتی که ختم به زیارت حضرت عباس(ع) شد
حوزه/ برگشتم که برم توی اتاقم دیدم یک تویوتا زد روی ترمز و رانندش به سرعت رفت بهداری. یک سرباز عراقی عقب تویوتا نشسته بود و بهم اشاره کرد که شیخ ! بیا نگاه کن. رفتم جلو. دوتا جنازه عقب ماشین بود. کف ماشین خون راه افتاده بود. اصلا باورم نمی شد. حسام رو ...
۱۳۹۷/۲/۱ - ۱۸:۲۰
خاطرات طلبگی (۲۳)؛
۱۰ روز تبلیغی همراه با اهالی روستای گلدشت
حوزه/ ظهر که به مسجد رفته بودیم، دستگاه صوت «فاراتل» مسجد خراب شده بود. خشم کیارش را هم دیدم. مردم می‌آمدند اموال مسجد را هفته هفته می‌بردند و اهمیتی به حفظ و نگهداری آن نمی دادند. جورِ همه بی‌معرفتی‌ها ‌را کیارش باید می‌کشید. توی مسجد و هیأت دست روی ...
۱۳۹۷/۱/۲۶ - ۱۱:۳۶
خاطرات طلبگی (۲۲)؛
تبلیغ در بند هشت زندان
حوزه/ انصافا نمازی که در مدت ۵۰ روز در بند هشت زندان به جماعت خواندم از حضور قلب بسیار بالایی برخوردار بود چون مصداق این روایت بود که نماز را طوری بخوانید که اخرین نماز شماست ، نمازی که اذان گوی نماز قاتل و مکبر قاتل ، کسی که جانماز را پهن می کرد قاتل و از همه مهمتر ۴۰ مأموم قاتل در پشت سر شما که هر لحظه امکان داشت که اگر از امام عصبانی بشوند او را هم به قتل برسانند!
۱۳۹۷/۱/۱۹ - ۰۸:۱۴
خاطرات طلبگی (۲۱)؛
از تهدید به قتل چند وهابی در مسجد تا هم غذایی با گربه های روانشناس در تونس
حوزه/ وقتی نزدیک آنان که سر راهم ایستاده بودند، رسیدم بار دیگر دوره‌ام کردند و پرسیدند: تو شیعه هستی؟ محکم جواب دادم: من مسلمان هستم و اینجا برای نماز آمده‌ام...با غضب گفت برو بیرون. ولی تا خواستم کفشهایم را پایم کنم، کشیده‌ای پشت گردنم زد و ناسزا گفت! با غضب تو صورتش نگاه کردم و گفتم برایت متأسفم که با یک مسلمانی که برای نماز بدینجا آمده این‌گونه رفتار می‌‌کنید.
۱۳۹۶/۱۲/۱۶ - ۱۱:۰۵
خاطرات طلبگی (۲۰)؛
تجربیات تبلیغی همسر یک طلبه (بخش پایانی)
حوزه/ "بی بی جان سلام! ممنونم به خاطر این که یک ماه عنایتتان را بدرقه‌ی راهمان کردین، ما برگشتیم، گفته اند باید پای نامه‌ی مان امضای شما باشد خانم! امضا کنید تا از ما قبول کنند و اجرتمان بدهند."
۱۳۹۶/۱۲/۱۲ - ۱۴:۴۵
خاطرات طلبگی (۱۹)؛
تجربیات تبلیغی همسر یک طلبه (بخش نخست)
حوزه/ عذاب وجدان داشت مرا می کشت، همه رفته بودند و من در مدرسه تنها بودم، آرامش نداشتم و اعصابم خرد شده بود یک دفعه راه حلی به ذهنم رسید، یادم آمد که امام زمان (علیه السلام) فرموده اند که ما شما را فراموش نمی کنیم و از حال شما بی خبر نیستیم. رو به قبله نشستم و ...
۱۳۹۶/۱۲/۷ - ۱۱:۵۱
خاطرات طلبگی (۱۸)؛
از ایران تا بولیوی همراه با هیأت اعزامی جنبش عدالت خواه (بخش پایانی)
حوزه/ چند دختر کارگر بولیویایی با لباس‌های مندرس و سبز یک دست مرا دیده‌اند. با ذوق و شوق- واکنش اکثریت مردم آن‌جا- مرا به همدیگر نشان می‌دهند. یکی‌شان از خانم مترجم همراهم می‌پرسد: «می‌شود بهش دست بزنیم.» لابد نگران بودند فقرشان به من سرایت کند! از طرز تفکر طبقاتی حاکم بر ذهنشان غمگین می‌شوم.
۱۳۹۶/۱۱/۱۶ - ۱۴:۴۷