*به خبرگزاری حوزه خوش آمديد* اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
دوشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۶ \ الاثنين ٢٩ ربيع الأوّل ١٤٣٩ \ Monday, December 18, 2017
کد خبر: 343014 | تاریخ مخابره :۱۳۹۳/۱۰/۳۰ - ۱۰:۲۰ | سرویس: یادگاه شهیدان علم 85
یادگاه شهیدان علم(۱۰۷)
طلبه ها به او بلال حبشی می‌گفتند
حوزه/شهادت موهبتی است که در راه رسیدن آن باید از مسائل مادی دست شُسته و با سلاح ایمان و عمل صالح، در پی کسب آن بود .

سرویس علمی فرهنگی خبرگزاری «حوزه»، با تورق برگی دیگر از اوراق شهدای روحانی به معرفی شهیدی از دیار اردبیل پرداخته و خاطرات مادر و همسر و خواهر این شهید را از نظرها می‌گذراند.

حجت‌الاسلام میرطاهر سرمست‌زاده فرزند میرعوض، در بهار سال 1344 شمسی در روستای صلوات از توابع مشکین شهر متولد شد. وی بعد از تحصیلات ابتدایی، برای فراگیری علوم حوزوی رهسپار حوزه علمیه ملا ابراهیم اردبیل شده و نزد اساتید این حوزه به کسب دانش پرداخت.

حجت‌الاسلام میرطاهر همزمان با تحصیل دروس حوزه، به عنوان بسیجی عازم جبهه‌های حق علیه باطل گردید و در تاریخ 30 دی ماه 1366 به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

طاهر

مادر وی درباره زمان تولد فرزند شهیدش می گوید: وقتی طاهر متولد شد، دوست همسرم، روحانی معروف روستا که همه به او شیخ می گفتند، اسم بچه ام را طاهر گذاشت. میرطاهر عاشق طبیعت و گل و گیاه بود.

وقتی از حوزه علمیه به روستا می آمد، به بچه هایی که در مسجد نماز می خواندند، جایزه می داد.

در یکی از مرخصی هایش گفت: می خواهد در اردبیل ازدواج کند. رابطه فامیلی دوری با خانوادۀ همسرش داشتیم.

مداح

خواهر شهید می گوید: هاشم و میرطاهر دو دوست قدیمی بودند و در مدرسه ملاابراهیم درس می خواندند. میرطاهر علاقه زیادی به نوحه خوانی داشت و برای مداحی به روستاهای اطراف می رفت.

بعد از شهادت هاشم، میرطاهر افسوس می خورد و همیشه آرزو داشت و می‌گفت: کاش من هم شهید می شدم.

فراق

همسر شهید نقل می کند: وقتی منتظر تولد فرزندمان بودیم، عازم جبهه بود. با اصرار به او گفتم: بمان تا مسافرمان از راه برسد. اما او قبول نکرد. به دلم افتاده بود که دیگر او را نمی بینم. بند پوتینش را بسته و یقه پیراهن او را مرتب نمودم. قرآن را بوسید و از خانه بیرون رفت.

چشمم به راهی که رفته بود خیره ماند؛ لحظه ای ایستاد. پرسیدم: چیزی جا مانده ؟. جواب داد: نه. بعد ادامه داد: اگر فرزندم دختر بود او را طاهره و اگر پسر بود او را طاهر بگذار.

اشک من سرازیر شد و گفتم: نمی شود که پدر و پسر همنام باشند!.

جگر گوشه

مادر شهید می گوید: آرزو داشت فرزند اول او دختر باشد که چنین شد، ولی افسوس خود نتوانست فرزندش را ببیند.

وقتی خبر شهادت طاهر را شنیدم، چند روزی حال خوشی نداشتم و نمی توانستم باور کنم جگر گوشه ام را دیگر هیچ وقت نخواهم دید!. هشت سال طول کشید تا جنازه اش را آوردند.

عقرب قیامت

حجت الاسلام اکبر عباس زاده دوست شهید نقل می کند: شهید میرطاهر در سالن مدرسه ملاابراهیم با صدای دلنوازی أذان می گفت. طلبه ها به صدای أذانش از حجره ها بیرون آمده و به او بلال حبشی می گفتند.

موقع نماز صبح مشغول وضو گرفتن بودم که دیدم میرطاهر از موتورخانۀ مدرسه بیرون آمد. از او پرسیدم: چی شده؟ اگر مکان موتورخانه سرد بود، درجه حرارت آن را زیاد می کردی؟. جواب داد: نه. نماز می خواندم. پرسیدم چرا آن جا؛ حجره خالی که وجود دارد؟. گفت: طلبه ها می آیند و می بینند؛ این جا راحت تر هستم.

به او گفتم: ممکن است عقرب به تو نیش بزند. جواب داد: در قیامت نباید عقرب انسان را نیش بزند؛ عقرب های دنیا چیزی نیست!.

روضه

میرجواد سرمست زاده برادرزاده شهید می گوید: بارها می گفت: برای او حمد و سوره بخوانم. یک بار ضبط صوتی آورده و گفت: برای من روضه بخوان. خجالت کشیده و گفتم: نمی توانم. دکمه ضبط را زد و از اتاق بیرون رفت؛ من هم مقداری نوحه خواندم.

حق همسایه

باز او نقل می کند: برف زیادی روی پشت بام جمع شده بود، من با میرطاهر برف ها را روی گونی قرار داده و سمت کوچه می ریختیم تا در حیاط همسایه نریزد. همسایۀ شهید (صادق احمدیان) که این وضع را می بیند، می گوید: میرطاهر! این کارها چیه؟ ما را قابل نمی دانی؟.

میرطاهر گفت: آقا صادق! گفتم شاید راضی نباشی که برف در حیاط شما بریزد.

اسب تشنه

میرجعفر سرمست زاده، برادرزاده شهید می گوید: همیشه چند رأس اسب در حیاط خانه پدربزرگ من وجود داشت. روزی میرطاهر، افسار اسبی را به من داد و گفت: اسب تشنه است.

من سوار اسب شده و با سرعت زیاد به لب رودخانه رفتم و متوجه نشدم که آب خورد یا نه!. بعد هم سوار آن شده و به سرعت برگشتم.

عمو گفت: آب خورد؟. جواب دادم: بله.

منزل ما در سرازیری قرار داشت؛ عمو گفت: سریع برو و کتاب را برای من بیاور. رفتم و آوردم. در این حال نفس نفس می زدم که لیوان آبی به من داد و گفت: بخور!.

به خاطر خستگی در اثر دویدن، نتوانستم آب لیوان را بنوشم. عمو گفت: میرجعفر! اسب هم در اثر دویدن نتوانسته آب بیاشامد. دوباره اسب را کنار رودخانه ببر تا آب بخورد.

منبع: کتاب علمداران عشق، سید محمود مهدوی، ص 346-341

 

ارسال نظر
نام :
ایمیل:
متن نظر:
ارسال
نمایش نظرات
اوقات شرعی