*به خبرگزاری حوزه خوش آمديد* اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۸ \ ۱۸ ذو القعدة ۱۴۴۰ \ Monday, July 22, 2019
کد خبر: 376802 | تاریخ مخابره :۱۳۹۵/۱/۳۰ - ۲۳:۵۰ | سرویس: علمی، فرهنگی 116
آیه ها و آینه ها(۱۳۸)؛
تواضع مرحوم آخوند برای کمک به طلبه ای جوان
حوزه/ انسان های بزرگوار و نیکوکار همیشه به دنبال خدمت به مردم هستند و آن را وظیفه بندگی خود می دانند و اهل بیت(ع) همواره خود را به این صفت زیبا آراستند و دیگران را نیز به این خیر بزرگ فراخوانده اند.

خداوند متعال در قرآن می فرماید:

وَأَحْسِن كَمَا أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَيْكَ قصص/77

 و همچنان که خدا به تو نيکی کرده نيکی کن

حکایت؛ در شبی از شبها که همه به خواب رفته بودند، طلبه ای حلقه در منزل آخوند خراسانی را چندین بار کوبید. طولی نکشید که کسی در را باز کرد، وقتی در باز شد آن طلبه دید آقای آخوند خودش هست که شالی سفید بر سر بسته و قلمی بالای گوش راست خود گذارده است، آن شخص از تعجب فراوان نتوانست چیزی بگوید. آخوند خراسانی فرمود: سلام علیکم چه فرمایشی دارید؟ چه کمکی می توانم بکنم؟ طلبه جوان بعد از عذرخواهی از ایجاد این مزاحمت گقت: همسرم می خواسته وضع حمل کند و چون در نجف تنها هستم و منزل قابله را نمی دانم به منزل شما آمده ام تا کمک بگیرم و با کمال فروتنی خواهش کرد که مستخدم ایشان، او را به خانه قابله راهنمائی نماید.

آخوند فرمود: نه مستخدم نمی تواند بیاید او الآن خواب است من خودم می آیم. طلبه جوان اصرار کرد که مستخدم را بیدار کند اما آقای آخوند به او فرمود وقت کار مستخدم به پایان رسیده و او تا ساعت معینی از شب باید کار کند و الان وقت استراحت اوست، یک دقیقه تأمل کنید من خودم می آیم. اندکی بعد آخوند در حالی که عبائی به دوش انداخته و فانوسی به دست گرفته بود از منزل بیرون آمد و همراه آن طلبه راهی دراز را طی کرد و از چندین کوچه و پس کوچه گذشت تا به منزل رسید. قابله را دم درخواست و مشکل را برای او بازگو کرد و سپس بعنوان راهنما در حالی که فانوس را در دست داشت جلو افتاد و قابله را به منزل بیمار رسانید و آنگاه خود به منزل بازگشت و اندکی بعد مقداری پول و شکر و قند و پارچه برای او فرستاد. محصل جوان می گوید بعد از آن شب من هر وقت چشمم به آن عالم متواضع می افتاد از شدت خجالت سرم را پائین می انداختم اما این مرد بزرگ بیش از پیش بمن محبت می کرد و مثل این بود که اصلا برای من کاری نکرده است.1

به حال دل خستگان در نگر                                     که روزی دلی خسته باشی مگر 2

 

 
  1. با اقتباس و ویراست از کتاب  داستانهایی از اخلاق اسلامی
  2. سعدی

 

ارسال نظر
نام :
ایمیل:
متن نظر:
ارسال
نمایش نظرات
اوقات شرعی