*به خبرگزاری حوزه خوش آمديد* اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
پنج شنبه ۵ اسفند ۱۳۹۵ \ الخميس ٢٦ جمادى الأولى ١٤٣٨ \ Thursday, February 23, 2017
کد خبر: 404916 | تاریخ مخابره :۱۳۹۵/۱۰/۱۹ - ۱۸:۰۸ | سرویس: علمی، فرهنگی 85
یادگاه شهیدان علم(۱۹۳)
شهادت در وقت اضافه!
حوزه/ بعد از حمله عراق به فاو در ماه مبارک رمضان برایم نوشت: من همراه تیپ ۸۳ امام صادق(ع) می خواهم به جبهه بروم. گفتم مگر قرار نبود در کنکور شرکت کنی؟ جواب داد: پدر! فعلا این دانشگاه مقدم است.

به گزارش خبرگزاری «حوزه»، روحانی شهید محمدحسین درویش امیری در سال 1344 ش در عباس آباد دیده به جهان گشود. تحصیلات مدرسه اش را تا اخذ دیپلم ادامه داد. پس از آن وارد حوزه علمیه شد و در مسیر کسب دانش و تقوا قرار گرفت.

جنگ و حضور

در سال 1359 و با شروع جنگ تحمیلی به عضویت بسیج درآمد و دوره آموزش نظامی را گذرانید. 17 سالش بود که پایش به جبهه ها باز شد، سال 1361 در عملیات بیت المقدس شرکت داشت، دوستش آقای عباسی شهید و او مجروح شد. تا سال 1367 پیوسته در میادین مختلف جنگ حضور داشت و از شهید نشدنش ناراحت بود. با اینکه ازدواج کرده بود و یک فرزند هم داشت، ولی به خانمش گفته بود، تا موقعی که جنگ هست و جبهه نیاز به نیرو دارد من باید بروم و شما راضی و صبور باشید.

مادرش می گوید:

محمد اصرار داشت همیشه در جبهه بماند، چندین بار مجروح شد. وقتی در کربلای 5 مجروح شد به منزل آمد و گفت: مادر: شما با این دعاهایتان نمی گذارید که من شهید شوم.

محمد،مسئولیت هایی که می پذیرفت را به نحو مطلوبی به سرانجام می رسانید. در آموزش فرماندهی به رتبه اول نائل آمد و یک عبا و چند کتاب و یک لوح افتخار هدیه گرفت.

از خاطرات فراموش نشدنی این است وقتی آخرین بار برای آموزش فرماندهی می رفت، به هر صورتی که خواستم مانع او شوم، فایده ای نداشت و به من گفت: مادر جان! هیچ چیز نمی تواند مانع رفتن من به جبهه شود، حتی کودک خردسالم که به او علاقه زیادی دارم.

جرعه شهادت

سرانجام به آرزویش رسید و از کاروان شهیدان جا نماند. روحانی شهید درویش امیری پس از جریان حمله صدام به فاو در سال 1367 به منطقه رفت و به مدت سه ماه در آنجا ماند. پس از آن به تنکابن رفت و به اتفاق همسر و فرزند خرد سالش برای زندگی به قم آمدند. پدرش که از رزمندگان دفاع مقدس است می گوید:

بیشتر از یک هفته از قم رفتن شان نگذشته بود مساله پذیرش قطعنامه پیش آمد، بعد از پیام امام و بدون خداحافظی یک گردان آرپی جی زن را با خود به سوی اسلام آباد برد و در تنگه اسلام آباد با منافقان روبه رو شد. نبرد سختی بین آنها در می گیرد که همه افراد گروهانش از جمله فرمانده آنها، سید حسین به شهادت می رسند.

طوبی لهم و حسن مآب

والسلام علی من اتبع الهدی

ارسال نظر
نام :
ایمیل:
متن نظر:
ارسال
نمایش نظرات
اوقات شرعی