به گزارش خبرگزاری حوزه، امارات متحده عربی از بدو تأسیس، علیرغم ظاهر واحد، همواره با اختلافات عمیق درونی دستوپنجه نرم کرده است. رقابت بر سر سیادت بر فدراسیون، نابرابری ساختاری در توزیع قدرت میان امارتهای هفتگانه، اختلافات ارضی مزمن و سیاستهای خارجی متفاوتِ هر یک از شیخنشینها، مهمترین عوامل شکلدهنده بحرانهای مکرر در این اتحادیه بودهاند. در این میان، نقش ایرانِ عصر پهلوی بهعنوان عاملی که از سویی با حمایتهای بیچونوچرای خود از اتحاد امارات مانع فروپاشی آن شد، و از سوی دیگر به دلیل فقدان راهبرد بهرهبرداری از شکافهای درونی، فرصتهای تاریخی را از دست داد، قابل تأمل است. پس از انقلاب اسلامی، امارات در جنگ تحمیلی در کنار صدام قرار گرفت و همزمان مسیر پنهان همکاری با اسرائیل را آغاز کرد. این مسیر که از دهه ۱۹۸۰ با رفتوآمدهای مخفیانه آغاز شده بود، سرانجام در سال ۱۳۹۹ به عادیسازی رسمی روابط انجامید و امارات را به سومین کشور عربی تبدیل کرد که با رژیم صهیونیستی پیمان صلح امضا میکند.

۱. معمای ساختاری: نابرابری در دل اتحادیه
امارات متحده عربی در سال ۱۹۷۱ با پیوستن شش امارت (و سپس پیوستن رأسالخیمه در ۱۹۷۲) شکل گرفت. اما این اتحاد از ابتدا با نابرابری بنیادین در تاروپود خود مواجه بود. در حالی که در شورای عالی امارات (مهمترین مرجع تصمیمگیری) هر شیخنشین یک رأی دارد، دو امارت ابوظبی و دبی از حق وتو برخوردارند. این حق وتو، عملاً شکاف و رقابت میان دو قطب اصلی فدراسیون را نهادینه میکرد.
توزیع قدرت در اولین هیئت وزیران امارات آشکارا نشاندهنده این نابرابری بود:
- ابوظبی: ۹ وزیر
دبی: ۶ وزیر
رأسالخیمه: ۳ وزیر
شارجه، عجمان وامالقوین: هرکدام ۲ وزیر
فجیره: ۱ وزیر
همین الگو در مجلس ملی امارات نیز تکرار شد. ابوظبی و دبی هرکدام ۸ کرسی، شارجه و رأسالخیمه ۶ کرسی، و عجمان،امالقوین و فجیره ۴ کرسی. وسعت جغرافیایی و ثروت نفتی ابوظبی از یک سو، و موقعیت کمنظیر تجاری و بندری دبی از سوی دیگر، این دو را به دو قدرت مسلط، اما همواره در رقابت، تبدیل کرده بود.
۲. شکافهای ارضی: میراث مرزهای تعریفنشده
بیشتر امارتهای هفتگانه با یکدیگر اختلافات مرزی داشتند. دبی با ابوظبی و شارجه مرز مشخصی نداشت. شارجه که به نوعی بدترین وضعیت را داشت، با همه امارتها به جز ابوظبی دچار اختلاف ارضی بود. بهویژه با دبی، رأسالخیمه و فجیره. این اختلافات منجر به شکلگیری دو قطب سیاسی شد:
- قطب ابوظبی و شارجه
قطب دبی و رأسالخیمه
جالب آن که دبی (متحد صمیمی ایران) و رأسالخیمه (نزدیک به عراق بعثی) با وجود سیاست خارجی کاملاً متضاد، به دلیل اختلافات مشترک با شارجه در یک جبهه عملی قرار میگرفتند. این تناقض، نشاندهنده اولویت منافع محلی و مرزی بر همگرایی ایدئولوژیک در سالهای اولیه تأسیس امارات بود.
۳. رقابت بر سر سیادت و ریاست
رقابت میان ابوظبی و دبی تنها به ساختار قدرت محدود نمیشد، بلکه در مسائل راهبردی مانند خرید تسلیحات نیز بروز میکرد. در اوایل دهه ۱۳۵۰ خورشیدی، شیخ محمد بن راشد (وزیر دفاع و فرزند حاکم دبی) طرفدار استفاده از سلاحهای انگلیسی برای ارتش امارات بود، در حالی که شیخ زاید (رئیس امارات و حاکم ابوظبی) خرید سلاح از فرانسه را ترجیح میداد. سفیر انگلیس در کمال شگفتی از گزینه فرانسوی حمایت کرد؛ چراکه تحکیم موقعیت ابوظبی و تضعیف دبی (متحد سنتی ایران) را در اولویت میدانست.
نزدیکی همهجانبه دبی با ایران نیز برای ابوظبی خوشایند نبود. شیخ زاید در ملاقاتی خصوصی با سرکنسول ایران در دبی (سال ۱۳۵۱) ضمن تمجید از دوستی شیخ راشد با ایران، هشدار داد که «این رفتار که حاکم دبی این همه از ایران میترسد، باعث ضرر اتحادیه میشود» و خواستار آن شد که ایران بهجای فشار بر راشد، مستقیماً با ابوظبی وارد مذاکره شود.
۴. بحران سیاسی ۱۳۵۵ـ۱۳۵۶ و خطر فروپاشی
در بهار ۱۳۵۵، اختلافات داخلی علنی شد. در جلسه شورای عالی اتحادیه (۱۶ اردیبهشت ۱۳۵۵) بر سر تأمین بودجه فدرال اختلاف شدید درگرفت. شیخ زاید تلاش کرد اختیارات جدیدی برای خود و دولت مرکزی کسب کند؛ از جمله:
- افزایش قدرت رئیس اتحادیه
کاهش تعهدات مالی ابوظبی
ادغام کامل نیروهای مسلح و صنعت نفت در اختیار دولت فدرال
این پیشنهادها با مخالفت شدید شیخ راشد و دیگر حاکمان مواجه شد. در واکنش، شیخ زاید تهدید کرد که برای دوره دوم ریاست (۱۳۵۶ـ۱۳۶۱) نامزد نخواهد شد. این تهدید، بحران را به اوج رساند، زیرا هیچ نامزد جایگزین قابل قبولی وجود نداشت.
اداره نهم سیاسی وزارت خارجه ایران در گزارشی به تاریخ ۷ شهریور ۱۳۵۵، ضمن تحلیل این بحران، به نکات مهمی اشاره کرد:
- قانون اساسی دائم امارات با مخالفت شیخ راشد و دیگران رد شده بود.
هنوز پس از پنج سال، ارتش امارات عملاً زیر نظر سه امارت ابوظبی، دبی و رأسالخیمه باقی مانده بود.
مشکل اصلی، تمرکز امور نفت بود که ابوظبی خواهان آن بود، اما دبی و رأسالخیمه مقاومت میکردند.
اگرچه سرانجام در آبان ۱۳۵۵ شیخ زاید تا حدی به اهداف خود رسید و قرار شد نیروهای مسلح متحد شوند، اما اجرای این توافق همواره پرتنش بود.
۵. ترور غباش و تعمیق شکاف امنیتی
در ۳ آبان ۱۳۵۶، در فرودگاه ابوظبی و هنگام تودیع عبدالحلیم خدام (معاون رئیسجمهور سوریه)، فردی فلسطینی طرفدار عراق بعثی به سمت هیئت تودیعکننده تیراندازی کرد. در این حادثه، سیف بن سعید غباش (معاون وزیر خارجه امارات) کشته شد.
این ترور اگرچه با ردپای آشکار بعثیها انجام شد، اما دو روایت متفاوت از آن شکل گرفت:
- ابوظبی: دلیل حادثه را ضعف ساختار امنیتی ناشی از عدم اتحاد نیروهای نظامی میدانست و بر ادغام هرچه سریعتر ارتشها با فرماندهی شخص زاید تأکید میکرد.
دبی: دلیل را سیاست اشتباه ابوظبی در بهکارگیری مهاجران و غیراماراتیها در ارتش میدانست و شیخ زاید را فاقد صلاحیت برای فرماندهی معرفی میکرد.
این رویداد نشان داد که شکاف میان دو قطب اصلی امارات به مسألهای امنیتی و حیاتی تبدیل شده است و خطر فروپاشی اتحادیه کاملاً جدی بود.
۶. ایرانِ پهلوی: ژاندارمی که اتحادیه را نجات داد، نه منافع ملی را
در تمام این سالها، نقش ایرانِ عصر پهلوی دووجهی و متناقض بود:
از یک سو، هیچ راهبرد مدونی برای بهرهبرداری از شکافهای درونی امارات در جهت منافع ملی ایران وجود نداشت. شاه بهجای پیگیری منافع ملی، در قامت ژاندارم آمریکا در خلیج فارس، اولویت خود را مبارزه با کمونیسم و نیروهای چپگرا قرار داده بود.
از سوی دیگر، همین سیاست بود که مانع از فروپاشی کامل امارات شد. ایرانِ پهلوی با حمایت بیچونوچرا از اتحاد امارات (حتی به بهای تضعیف متحد دیرینه خود یعنی دبی)، عملاً بقای این فدراسیون را تضمین کرد.
گزارشهای ساواک از دوستی صمیمانه شیخ راشد با ایران و نیز تلاش شیخ سلطان قاسمی (حاکم شارجه) برای کسب نخستوزیری از طریق جلب حمایت ایران، همگی نشان میدهد که ایران میتوانست با یک دیپلماسی فعال، نفوذی تعیینکننده در امارات داشته باشد؛ اما چنین نشد.
۷. همگرایی پنهان با اسرائیل: از ترور غباش تا عادیسازی رسمی
پس از ترور غباش، ترس از فلسطینیان در شیخ زاید ریشه دواند. شیخ راشد در مذاکره با مقامات ایران، از محافظه کار بودن زاید گفت و اطمینان داد که این ترور، فاصله امارات با فلسطینیان را قطعی خواهد کرد. این فضا، زمینهساز همکاریهای پنهان امارات با اسرائیل شد.
باربارا لیف (سفیر اسبق آمریکا در امارات) در مؤسسه صلح ایالات متحده گزارش داده که از دهه ۱۹۸۰، اسرائیلیها با گذرنامههای دیگر به دبی سفر میکردند. امارات در سطح رسمی همچنان مواضع عربی داشت (مثلاً در ۱۳۶۳ خواستار اخراج اسرائیل از منشور ملل متحد شد)، اما همزمان:
- در جنگ تحمیلی در کنار صدام ایستاد و حتی صدام بعداً فاش کرد که وزیر نفت امارات طی نامهای از او خواسته بود خوزستان را «پس بگیرد» و قول حمایت داده بود.
نقطه عطف همگرایی در سال ۱۳۷۳ و پس از پیمان اسلو رخ داد: جرمی ایساخاروف (فرستادهٔ ویژهٔ اسرائیل) با جمال السویدی (رئیس مرکز مطالعات راهبردی امارات) در واشنگتن دیدار مخفیانهای داشت. موضوع اصلی، رفع وتوی اسرائیل بر فروش جنگندههای اف-۱۶ به امارات بود.
از اواسط دهه هفتاد شمسی، این روابط به همکاری امنیتی و اشتراک اطلاعاتی گسترده تبدیل شد. محمد بن زاید (ولیعهد وقت ابوظبی) آشکارا گفت: «میتوانم تصور کنم که در سنگرها در کنار اسرائیل و در برابر ایران بجنگیم.» در دهه هشتاد، مئیر داگان (رئیس موساد) پیشنهاد فروش پهپاد به امارات را در ازای همکاری علیه ایران مطرح کرد.
۸. عادیسازی رسمی: پایان یک مسیر پنهان
سرانجام در ۲۳ مرداد ۱۳۹۹، امارات متحده عربی توافقنامه صلح با رژیم صهیونیستی امضا کرد و به سومین کشور عربی (پس از مصر در ۱۳۵۸ و اردن در ۱۳۷۳) تبدیل شد که روابط خود را با اسرائیل عادی میکند. این رویداد، نه یک تغییر ناگهانی، بلکه نقطه اوج مسیری بود که ریشه در دهه ۱۹۸۰ داشت؛ مسیری که از ترس از فلسطینیان، اختلافات دروناماراتی، رقابت با ایران، و تمایل به امنیتسازی با قدرت منطقهای نوظهور (اسرائیل) تغذیه میکرد.
نتیجهگیری
امارات متحده عربی در طول پنج دهه حیات خود، همواره میان دو نیروی متضاد در نوسان بوده است. از یک سو، شکافهای عمودی درونی (ابوظبی در برابر دبی، اختلافات ارضی، نابرابری ساختاری) که بارها آن را تا آستانه فروپاشی پیش بردند؛ از سوی دیگر، تهدیدهای خارجی (انقلاب اسلامی ایران، جنگ تحمیلی، صدامِ توسعهطلب) که بقای اتحادیه را ضروری میکرد. ایرانِ پهلوی با سیاست ژاندارمی خود، بدون آن که منافع ملی خود را تأمین کند، مانع فروپاشی امارات شد.
اما جمهوری اسلامی ایران بهویژه پس از جنگ تحمیلی، امارات را در اردوگاه رقبای خود دید. امارات نیز که از ابتدا دچار «ترس از فلسطینیان» و «ترس از ایران» بود، مسیر پنهان همکاری با اسرائیل را در پیش گرفت و سرانجام آن را آشکار ساخت. تاریخ امارات نشان میدهد که این کشورِ کوچکِ ثروتمند، بیش از آن که بر پایه ایدئولوژی یا همبستگی عربی شکل گرفته باشد، بر اساس مدیریت بحرانهای درونی و همسویی با قدرتهای فرامنطقهای (نخست آمریکا و بریتانیا، سپس اسرائیل) دوام آورده است.
منبع: پایگاه اطلاعرسانی مرکز اسناد انقلاب اسلامی










نظر شما