به گزارش خبرگزاری حوزه، عبدالعُزّی بن عبدالمُطَّلب مشهور به ابولَهَب، عموی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و از سرسختترین دشمنان ایشان چند روز بعد از جنگ بدر در سال دوم هجری به هلاکت رسید.
ابولهب و همسرش، ام جمیل که زنی یهودی بود پیامبر را بسیار آزار دادند و در مخالفت با اسلام از هیچ کوششی فرو گذار نکردند؛ به همین جهت سوره مسد در شأن آنها نازل شد.
کنیه اصلی او ابوعُتبَه بود ولی پدرش، عبدالمطلب، او را به سبب زیبایی ظاهری و سرخرویی چهره، ابولهب میخواند. مادر ابولهب، لُبنیٰ دختر هاجر بن عبدمناف از قبیله خزاعه، و ابولهب تنها فرزند او بود.
زندگی اشرافی و دشمنی همیشگی
از زندگی ابولهب پیش از ظهور اسلام اطلاعات زیادی در اختیار نیست؛ اما از آیه دوم سوره مسد (مَا أَغْنَیٰ عَنْهُ مَالُهُ وَمَا کَسَبَ دارایی او و آنچه اندوخت، سودش نکرد) برمیآید که احتمالا همچون بیشتر قریشیان به بازرگانی اشتغال داشته و ثروتی نیز اندوخته بوده است. ابولهب به همراه عدهای، هدایایی که عبدالمطلب به کعبه هبه کرده بود را دزدید. پس از دستگیری دزدان، دست برخی از کسانی که در دزدی نقش داشتند قطع شد، ولی داییهای ابولهب از قبیله خزاعه مانع قطع شدن دست او شدند.
پس از تولد پیامبراکرم، پیش از آن که حلیمه شیر دادن او را بر عهده گیرد، کنیز ابولهب، ثُوَیبه، مدتی ایشان را شیر داد. بعدها، پیامبر به ابولهب پیشنهاد کرد که ثویبه را به او بفروشد تا آزادش کند؛ اما ابولهب نپذیرفت. پس از هجرت پیامبر به مدینه، ابولهب خود ثویبه را آزاد کرد.
عبدالمطلب در بستر مرگ، فرزندان خود را جمع کرد و آنان را به سرپرستی محمد وصیت نمود. ابولهب برای سرپرستی داوطلب شد، عبدالمطلب پاسخ داد: «شرّ خود را از او باز بدار» و سرپرستی پیامبر را به ابوطالب واگذار کرد.
بلاذری می گوید: پس از آن که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) تبلیغ اسلام را آغاز کرد ابولهب با آن که عموی آن حضرت بود، هرگز ایمان نیاورد و همواره از دشمنان اسلام بود. وی خدمت بت عزّی و حمایت از آن در مقابل اسلام را برعهده گرفته بود. نقل شده است که او میگفت: «اگر عُزّی پیروز شود من خادمش هستم، و اگر محمد پیروز شود -که این گونه نمیشود- پسر برادر من است!».
هنگامی که با نزول آیه انذار، پیامبر مامور شد دعوت عمومی خود را از بستگان شروع کند، فرزندان عبدالمطلب را در خانه خود مهمان کرد و گرچه غذا کم بود اما در اثر کرامت و معجزه رسولالله، همه از آن خوردند و سیر شدند. ابولهب این را اثر سحر پیامبر دانست در نتیجه پیامبر سکوت کرد و موضوع دعوت به اسلام را به روز بعد موکول کرد.
گاهی هنگامی که پیامبر گروهی را به اسلام دعوت میکرد ابولهب و عباس بن عبد المطلب جلو رفته و میگفتند: «این برادرزاده ما دروغگوست، شما را از دینتان گمراه نکند».در موسم حج نیز، هنگامی که پیامبر نزد گروههایی که به زیارت کعبه آمده بودند میرفت تا آنان را به اسلام دعوت کند؛ قریشیان به میان آنان میرفتند و از پیامبر بدگویی میکردند، در این کار جدیترین فرد ابولهب بود.
گاهی به دنبال پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) راه میافتاد و او را با سنگ میزد؛ به گونهای که از پای مبارکشان خون جاری میشد یک بار وقتی پیامبر در سجده بود ابولهب سنگی بلند کرد تا بر سر پیامبر بزند اما دستش در همان حالت خشک شد، پس از التماس او، وقتی پیامبر با مرحمت خود آن حالت را برطرف کرد، ابولهب این را از سحر پیامبر دانست.
حضرت ختمیمرتبت فرموده است که خانهاش در بین بدترین همسایهها قرار داشت، عقبه بن ابی مُعَیط و ابولهب، که کثافات را بر در خانه ایشان میریختند.مفسران معتقدند برخی از آیات قرآن درباره ابولهب نازل شده است، در این میان مشهورترین مورد سوره مسد است. وقتی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) دعوت خویش را علنی کرد قبایل قریش را فراخواند و آنان را از عذاب الهی ترساند و به توحید فراخواند؛ ابولهب پیامبر(ص) را با لفظ «تبًّا لک» دشنام داد. پس سوره مسد نازل شد: «تَبَّتْ یَدا أَبی لَهَبٍ وَتَبَّ...»
مرگ ابولهب
در روایات آمده است که بعد از جنگ «بدر» و شکست سختی که نصیب مشرکان قریش شد، ابولهب که شخصاً در میدان جنگ شرکت نکرده بود پس از بازگشت ابوسفیان ماجرا را از او پرسید.
ابوسفیان چگونگی شکست و درهم کوبیده شدن لشکر قریش را برای او شرح داد، سپس افزود به خدا سوگند ما در این جنگ سوارانی را دیدیم در میان آسمان و زمین که به یاری محمد آمده بودند.در اینجا «ابورافع» یکی از غلامان «عباس» میگوید من در آنجا نشسته بودم، دستم را بلند کردم و گفتم آنها فرشتگان آسمان بودند.
ابولهب سخت برآشفت و سیلی محکمی بر صورت من زد، و مرا بلند کرده بر زمین کوبید، و از سوز دل خود، پیوسته مرا کتک میزد، در اینجا همسر عباس «ام الفضل» حاضر بود چوبی برداشت و محکم بر سر ابولهب کوبید، و گفت: این مرد ضعیف را تنها گیرآوردهای!سر ابولهب شکست و خون جاری شد، و بعد از هفت روز بدنش عفونت کرد و دانههائی همچون «طاعون» بر پوست تنش ظاهر شد، و با همان بیماری از دنیا رفت.
عفونت بدن او به حدی بود که جمعیت جرأت نمیکردند نزدیک او شوند، او را به بیرون مکه بردند، و از دور آب بر او ریختند، و سپس سنگ بر او پرتاب کردند تا بدنش زیر سنگ و خاک پنهان شد!
منابع:
قصه های قرآن، آیت الله مکارم شیرازی
ویکی فقه
انساب الاشراف بلاذری ج ۱ ص ۴۷۸
مناقب آل ابیطالب ابن شهر آشوب ص ۳۵
نظر شما