به گزارش خبرگزاری حوزه، به مناسبت سالروز شهادت امام حسن عسکری علیهالسلام، گزیدهای از اشعار سوزناک در رثای آن حضرت تقدیم حضور شما فرهیختگان میگردد.
تشنهلب بود ولی تشنه به گودال نرفت
دست و پا زد پسر و مادرش از حال نرفت
تا پدر آب طلب کرد، پسر آب آورد
آتشی عصرِ عطش جانبِ اطفال نرفت
زهرِ خون بر جگرش کرد ولی هیچکسی
به سراغِ حرم و غارت اموال نرفت
پایِ شعله به حریمِ کرمش باز نشد
از حرم شکر خدا معجر و خلخال نرفت
دستهای پسرش بسته نشد بعد از او
دختری پایِ سرش یکسره از حال نرفت
سامرا گریهکنِ کربوبلا شد امّا
ندبهخوانِ تو به سردابِ تو امسال نرفت
حسین ایمانی

در مناجات شبِ آخرِ خود افتادی
پیش چشمانِ ترِ همسرِ خود افتادی
گریهٔ چشمِ ملک از قبلِ مهدی بود
چقدر خوب سرت در بغلِ مهدی بود
ناله کردی، همه با مهر جوابت دادند
تشنه بودی و سپس جرعهای آبت دادند
اهل خانه کفنی بر تنِ پاکت کردند
بعد تشییع بلافاصله خاکت کردند
پیکرت تابشِ سوزندهٔ خورشید ندید
بوریا جایِ کفن دورِ خودش دید؟ ندید
سامرا با سپر و سنگ و سنانت نزدند
پیرمردان که عصایی به دهانت نزدند
سامرا صحبتی از گودیِ گودال نشد
سینهات زیرِ سمِ اسب که پامال نشد
سرِ انگشترت انگشت به غارت که نرفت
آه، ناموسِ تو آقا به اسارت که نرفت
علیرضا خاکساری

بر خلایق لطف کردی، منتها برعکس شد!
پاسخ «خوبی» نمیدانم چرا برعکس شد؟
خوب بودی، با بدی امّا جوابت دادهاند
سنّت آن روزگاران با شما برعکس شد
قسمت خوبان عالم لطف مردم بوده است
بهر «زهرازادهها» این ماجرا برعکس شد
لن تنالوا البرّ حتّی تقتلوا آلالرّسول!
سنّت تفسیر قرآن خدا برعکس شد
جام زهری هدیهات کردند در تبعیدگاه
شیوهٔ تکریم تو در سامرا برعکس شد
سر نهادی روی زانوی پسر هنگام مرگ
عُرف هم این است! امّا کربلا برعکس شد
سجاد شاکری

زهر افتاده به جان جگرم مهدی جان
لرزه انداخت ز پا تا به سرم مهدی جان
به لب خشک پدر آب گوارا برسان
که من از سوز عطش شعلهورم مهدی جان
قدح آب همین که به لبم شد نزدیک
غم لبهای حسین زد شررم مهدی جان
قبل از آنی که به دل زهر اثر بگذارد
کشته از صحنهٔ دیوار و درم مهدی جان
لحظهای نیست عزیزم که تداعی نشود
وقعهٔ کربوبلا در نظرم مهدی جان
زینب و بزم یزید و لب خشکیده و چوب
خون قلبم چکد از چشم ترم مهدی جان
میدرخشد رخ ماه تو به یاد آوردم
سر نورانی هجده قمرم مهدی جان
سعید خرازی

مسیر روضهام امشب به سامرا افتاد
عزیز فاطمه در حجره بیصدا افتاد
غریب بود و کسی را نداشت، وقتی که
میانِ حجره تاریک خود ز پا افتاد
توان نداشت بگوید که آب میخواهم
خلاصه با لب خشکیده از نوا افتاد
تلاش کرد نیفتد زمین، ولیکن حیف
به روی خاکِ غریبانه، بارها افتاد
وضو گرفت و، به سختی سرش به مهر رسید
و باز از شرر زهر، بیهوا افتاد
به زحمت از جگرش داد زد بیا مهدی
ببین که این پدرِ خسته بیعصا، افتاد
بلند شد که کمی رو به قبله بنشیند
نشست لحظهای و، رو به کربلا افتاد
زمینِ حجره خنک بود و شیب هم که نداشت
کفن که داشت، چرا یاد بوریا افتاد؟
رضا باقریان

دیگر توانی در میان پیکرت نیست
آقا رمق بین دو چشمان ترت نیست
لعنت به این زهری که آبت کرد اینطور
در بسترت انگار جسم لاغرت نیست
دختر نداری تا پرستار تو باشد
جان میدهی و هیچکس دور و برت نیست
این روزها داری دلی پر از سقیفه
در گوش تو جز نالههای مادرت نیست
مثل حسن، پیری چه زود آمد سراغت
این روزگار بیمروت یاورت نیست
دور از وطن در سامرا خیلی غریبی
آقا، ولیکن قاتل تو همسرت نیست
لبتشنهای، لبتشنهای، لبتشنه، اما
ساعات آخر خنجری بر حنجرت نیست
مهدی است بالای سرت وقت شهادت
بیغیرتی مثل سنان بالاسرت نیست
محمدحسین رحیمیان

بینِ حجره پسرِ فاطمه تنها شده بود
سامرا بود و در آن شهر چه غوغا شده بود
مادرِ صاحبِ ما ضجّهزنان میلرزید
چون که رعشه به تنِ یوسف زهرا شده بود
خواست تا آب بنوشد، نتوانست، نشد
عطش انگار نصیبِ گلِ طاها شده بود
منتظر بود بیاید پسرش، منجی دهر
و در این فاصله لبریز چو دریا شده بود
و طلوع کرد پسر تا غمِ بابا ببرد
پدری که نَفَسش غرق به غمها شده بود
آب نوشید به دستانِ پسر آخر کار
دل پیِ روضهٔ ارباب در اینجا شده بود
بینِ گودالِ بلا تشنهلبی خورد زمین
بر سرِ کشتنِ او وای چه دعوا شده بود
نه پسر داشت که آبی برساند به لبش
روضهٔ سربسته بگویم که چه بلوا شده بود
دهنش پُر شده بود از شنِ داغ و ز غبار
بیقرارِ پسرش حضرت زهرا شده بود
آنقدر سنگ زدند، نیزه زدند اهلِ جفا
که پُرغصّه دلِ زینبِ کبری شده بود
محسن راحتحق

وقت بیماری و غم ذکر حسن میگیرم
وسط روضه و دم ذکر حسن میگیرم
همهجا زیر علم ذکر حسن میگیرم
به خدا بین حرم ذکر حسن میگیرم
سامرا، ذکر حسن، بین حرم میچسبد
جمعِ نامِ تو شدن، زیر علم میچسبد
ما نشستیم سرِ سفره شاهانه تو
به فدای تو و آن لطف کریمانه تو
عرشیان صف زده پشت درِ کاشانه تو
خیر دیدیم چقدر از درِ این خانه تو
پاسبان حرمت خیل ملائک هستند
جیرهخوار کرمت خیل ملائک هستند
خلق حیران تو و روی ملیحت آقا
به فدای تو و آن لحن فصیحت آقا
ماجرایی است عجب، دست مسیحت آقا
دست ما را برسان تا به ضریحت آقا
به فدای تو و آن گنبد و گلدسته تو
کس نخورده است در عالم، به درِ بسته تو
شور رویای شب ماست فقط خواب حرم
دل ما هست همان گوشه سرداب حرم
قسمت ما بشود کاش دم ناب حرم
تا بنوشیم فقط جرعهای از آب حرم
هر چه میخواهد از این باب، گدا میگیرد
لطف بیحد شما، دست مرا میگیرد
میرود سمت جنان گریهکن با زهرا
میشود چشم ترم در غم تو چون دریا
اثر زهر شده در رخت آقا پیدا
اولین روضه تو عمر کمت بود اما
لااقل خم نشدی، چشم شما تار نشد
قسمت سینه تو تیزی مسمار نشد
دست و پا میزنی و بال و پرت میآید
مهدی فاطمه بالای سرت میآید
اثر زهر جفا بر جگرت میآید
روضه ظهر دهم در نظرت میآید
همه سیراب ولی تشنه، عزیز زهراست
زیر کندیِ سرِ دشنه، عزیز زهراست
روی این خاک بگو، آه تنت میماند؟
زیر مرکب مگر آقا بدنت میماند؟
غصهای نیست به تن، پیرَهنت میماند
بین انگشت، عقیق یمنت میماند
پسر فاطمه بالای سرش غوغا بود
سرِ عمامه آقای همه دعوا بود
وحید محمدی

آقای سامرا، چقدر ناتوان شدی
خیلی شبیه مادر خود، قدکمان شدی
عمری اسیر طعنه و زخم زبان شدی
تبعیدیِ مجاورِ یک پادگان شدی
آه ای بهار زرد و خزانی، تو میروی
چون مادرت زمانِ جوانی، تو میروی
دور از مدینه، حضرت جانان، چه میکنی؟
یوسف، جدا ز خیمهٔ کنعان، چه میکنی؟
تنها، غریب، گوشهٔ زندان، چه میکنی؟
ابنالرضا، به حلقهٔ شیران، چه میکنی؟
حتی درندگان به تو تعظیم میکنند
اینجا تو را نیامده، تکریم میکنند
دور از مدینهای، سفرت سخت میگذشت
ای آسمان، به بال و پرت سخت میگذشت
با گریهها به چشم ترت سخت میگذشت
آقا، چقدر بر جگرت سخت میگذشت
بغضی شکسته داری و فریاد کوچهای
هی میخوری زمین و ولی یاد کوچهای
گرچه غریب بودی و کس سوی تو نرفت
شکر خدا که میخ به پهلوی تو نرفت
شعله سراغ پیچش گیسوی تو نرفت
اینجا غلاف بر روی بازوی تو نرفت
آتش کسی به خرمن نیلوفرت نزد
اینجا کشیده کس به روی همسرت نزد
تو ضعف میکنی، پسرت گریه میکند
مهدی رسیده و به برت گریه میکند
خاکی شده است موی سرت، گریه میکند
این ظرف آب بر جگرت گریه میکند
بر روی دامن پسرت دست و پا مزن
اینگونه چنگ بر روی این خاکها مزن
آقا سلام بر تو و دریای تشنهات
این کاسه میخورد روی لبهای تشنهات
یاد حسین میدمد از نای تشنهات
دادی سلام بر لب بابای تشنهات
خونابه گرچه از دهنت ریخته شده
آلاله روی پیرَهنت ریخته شده
شکر خدا که لعل لبت خیزران نخورد
شکر خدا که روی گلویت سنان نخورد
چکمه به روی پیکرت بیامان نخورد
سرنیزهای نیامد و روی دهان نخورد
شکر خدا که تو کفنی داشتی، حسن
بر جسم خویش پیرهنی داشتی، حسن
بیتو وقار خواهر تو مستدام ماند
با احترام آمد و با احترام ماند
پوشیده از نگاه خواص و عوام ماند
وای از زنی که در وسط ازدحام ماند
احساسهای خواهریاش لطمه خورده بود
حتی غرور روسریاش لطمه خورده بود
محمدجواد پرچمی

ای داغدار داغ پدر، یابنالعسکری
داری دوباره دیدهٔ تر، یابنالعسکری
ما هم به غربت پدرت گریه میکنیم
ما را میان گریه بخر، یابنالعسکری
خسته شدیم، از غمِ دنیای بیامام
از این همه بلا و ضرر، یابنالعسکری
صبر همه تمام شد و شب سحر نشد
کی میرسد زمان سحر، یابنالعسکری
دیدی، ندیده دربهدر و عاشقت شدیم
چشمان ماست خیره به در، یابنالعسکری
آقا، به گریه باز به سرداب میروی
از صحن سامرا چه خبر، یابنالعسکری
ما را که از فراق حرم جان به لب شدیم
تا کربلا دوباره ببر، یابنالعسکری
از ما قبول کن، کم ما را زیاد کن
ای داغدار داغ پدر، یابنالعسکری

با تو چه کرده زهر، پدر، دست و پا نزن
با این گلوی خشک، کسی را صدا نزن
مانند محتضر سرت افتاده، وای من
رعشه به جانِ پیکرت افتاده، وای من
نگذار تا که کعبه شود از تو بینصیب
اینگونه پر نکش، نرو از خانه، ای غریب
پایان به شعلهٔ دل بیتاب میدهم
با دستهای خویش به تو آب میدهم
مسموم زهرِ غربت این پادگان شدی
سِنی نداشتی که شبیه خزان شدی
داری چه سخت میکشی از سینهات، نفس
خسته شدی سه سال از این بند و این قفس
راحت شدی از این همه سرباز و پادگان
راحت شدی ز نعرهٔ هر روز پاسبان
راحت شدی از این همه حکام مستبد
راحت شدی از این همه نیرنگ معتمد
وقت وداع آخرمان گریه میکنی
داری به یاد مادرمان گریه میکنی
یاد علی و غربت دستان بستهای؟!
یاد وداع مادر پهلوشکستهای؟!
در یاد محسنی که غریبانه پر کشید
در پشت درِ خانهٔ صدیقه شد شهید
تربت به دست داری و در حال احتضار
رو میکنی به کربوبلا با دو چشم تار
یاد حسین و تشنگیاش بین قتلگاه
با چشم خیس میکشی از سینه آه، آه
در آخرین نظر، شدهای خیره بر کفن
نام حسین، شد به لبت آخرین سخن
محمدجواد شیرازی










نظر شما